|
وبلاگ مهندسین بهداشت حرفه ای91 سلام به وبلاگ مهندسین بهداشت حرفه ای دانشگاه علوم پزشکی تبریز خوش اومدین باآرزوی موفقیت برای همه
| ||
![]() [ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 19:7 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
بابا پول میخوام
بابا موبایل میخوام بابا لب تاپ میخوام بابا میخوام برم مسافرت پول بده بابا لباس ندارم بابا برای دانشگاه پول لازم دارم بابا بابا بابا.... چرا یک مرتبه هم گفته نمیشه بابا همین که پیشم هستی برام کافیه... بودن در کناره تو برای من یک دنیاست! گاهی دلت میخواهد به بعضی ها بگویی باش حتی اگر من دیگر نباشم! پــــــــــــــ ــــــــدرم یکی از آنهاست... برای سلامتی پدرهایتان هر شب دعا کنید...
[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 15:35 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
یه روز پدری پسرش رو در آغوش گرفت و ازش پرسید: -من قویترم یا تو؟ پسر گفت:من! پدر ناراحت شد.کمی از پسر فاصله گرفت و دستش رو روی شونه ی پسر گذاشت و دوباره پرسید -من قویترم یا تو؟ پسر گفت:من! قلب پدر شکست. چند قدم از پسر فاصله گرفت و برای بار سوم سوالش رو پرسید: -من قویترم یا تو؟ پسر گفت:تو! پدر با تعجب پرسید: تو که تا الان میگفتی خودت.چرا جوابت عوض شد؟ پسر بغض کرد و گفت: تا وقتی دستت رو شونه ام بود,هیچ کسی نمی تونست شکستم بده ولی دستتو که از رو شونه ام برداشتی فهمیدم خیلی ضعیفم.
سلامتی همه پدرهایی که دستشون رو شونه ما هست, حتی اگه خودشون نیستن.
[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 14:28 ] [ ✿.ܓܨ پری✿.ܓܨ ]
از باغ میبرند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند ای گل؛گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند. "فاضل نظری" [ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 10:48 ] [ ✿.ܓܨ سمین.ق✿.ܓܨ ]
آهاي دختر سرزمين من . . . آخ ببخشيد باز جنسيتت را فراموش کردم ! پسر سرزمين من... معلوم هست کجايي خيلي وقت است تو را گم کرده ايم... ديروز داشتي مردانه در ميدان ميجنگيدي . . . امروز داري توي آرايشگاه ها ابرو بر ميداري ، مو رنگ ميکني ، دماغت را سر بالا ميکني . . . آهاي پسر سرزمين من . . .دختراااااااااااااااااااان سرزمين من نياز به مردي دارند که محکم باشد ، قوي باشد در سختي ها ، در دشواري ها همراه و هميارشان باشد انقدر قوي باشد که همه دنيا در برابرش کم بياورد . . . آهاي پسر سرزمين کمي اهسته برو . . .به کجا چنين شتابان؟؟!!!! . . [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 15:6 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند.
قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند…
بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده.
این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان
شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد
و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)
حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود
این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان
هزار تومان باقیمانده کجاست ؟
لطفا قبل از کلیک روی ادامه مطلب و دیدن جواب یه کم فسفر بسوزونید و خودتون تلاش کنید
ادامه مطلب [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 13:46 ] [ ✿.ܓܨ آیدین✿.ܓܨ ]
تن آدمیت شریف است به جان آدمیت نه این لباس است نشان آدمیت...
خیلیا هستن که لباس شریف دارن و اما باطن خراب ... خستم از این آدما... آدمایی هستن که لباس خوب ندارن اما باطن سالم دارن... حیف کم هستن این آدما... به امید اینکه همه آدما به باطنشون آدمیتشون برسن نه به لباسو قیافشون..
امضاء: فردین [ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:37 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:2 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
با پوزش از دوستانی که مادرشون رو از دست دادن...
ادامه مطلب [ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:47 ] [ ✿.ܓܨمحمدرضا✿.ܓܨ ]
[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:52 ] [ ✿.ܓܨ پری✿.ܓܨ ]
در دل من چیزیست،
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت،
بروم تا سر کوه
دور ها اوایی ست، که مرا میخواند یادمان باشد اگر تنگی دل غوغا کرد مهدی فاطمه (عج) تنهاست ...
از او یاد کنیم
[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 13:19 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
کبریای توبه را بشکن!پشیمانی بس است از جواهرخانه ی خالی نگهبانی بس است ترس جای عشق جولان داد و شک,جای یقین آبروداری کن ای زاهد!مسلمانی بس است خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود میبرم بشکنیدم دوستان!دشنام پنهانی بس است یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد هفتصد سال است میبارد!فراوانی بس است نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم دیگر انسانی نخواهد بود,قربانی بس است بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم! سفره ات را جمع کن ای عشق!مهمانی بس است. کتاب "اقلیت" سروده ی "فاضل نظری". [ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 18:23 ] [ ✿.ܓܨ سمین.ق✿.ܓܨ ]
[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 17:4 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 16:58 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 11:53 ] [ ✿.ܓܨعماد✿.ܓܨ ]
[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 15:39 ] [ ✿.ܓܨ اصغر✿.ܓܨ ]
[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 15:23 ] [ ✿.ܓܨ اصغر✿.ܓܨ ]
عدد داخل قسمت زرد چند می باشد؟ ![]()
[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 2:27 ] [ ✿.ܓܨ آیدین✿.ܓܨ ]
قابل توجه آق پسرا از نوع زنزلیلیش تا نوع مرد واقعیش.... اگه روزی روزگاری زنت یا دوس دخترت باهات قهر کنه و ببینی به هیچوجه چاره ای جز پا پیش گذاشتن نداری حلال مشکلاتت یدونه پسته ناقابله بخر بنداز جا انگشتری بده بهش آشتی میکنه.... [ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 16:9 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 12:8 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
ما واسه صداهای کاملا مشابه، حروف مختلف داریم [ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ] [ 19:23 ] [ ✿.ܓܨ پری✿.ܓܨ ]
تعطیلات نوروز را چطور گذراندید؟
[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 22:34 ] [ ✿.ܓܨ آیدین✿.ܓܨ ]
دوستان عزیز،آقای اعتماد زاده(شاعر این شعر) زحمت کشیدن ترجمه ی این شعر رو واسه وبلاگمون فرستادن.با تشکر از ایشون،دعوتتون میکنم دوباره این شعر رو باهم مرور کنیم باهالیق آی باهالیق خیدده گه چاتدئن باهالیق کاسئبا ظلم ائله ییب رنگی ساراتدئن باهالیق سنده رحم آثاری یوخدور ائده سن بیز کاسئبا بئلی بوکدون دال ائدیب گورنه قوجاتدئن باهالیق هرنه آلسام سنه من توش گلیرم هر یئرده من کی هئچ گورمه میشم بیر کئجه یاتدئن باهالیق بیر کیلو قوددی دویی بئش مین اولوب ، واویلا ملتین قانین چکیب دونیانی قاتدئن باهالیق جیبیمیز پول اوزونه حسرته قالمیش چوخدان نه زاپاس قالدی جیبی دیبلی بوشاتدئن باهالیق گئجه گوندوز ده کاسئب ایشله سه یوخدور فایدا کاسئب ئن ائوین ییخیب زور لا یاشاتدئن باهالیق بیر آغئر یوک گوتوروب فیرلادیسان هریئرده گون به گون یوک له ییب آخر اونا چاتدئن باهالیق "اعتماد" ئن یوخودور دوشله مه گه تویوق پیلو اونی هر یئرده خجالت له قیزاتدئن باهالیق ((شاعر : اعتماد اسد زاده)) ترجمه: [ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 1:15 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
از بچههای کودکستان سوال زیر پرسیده شد: «اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت میکند؟»
خوب دیگه اول جواب بدید و بعد از چند روز جواب اون بچه کودکستانی ها رو در ادامه مطلب همین پست براتون میذارم!!!!!!!!!!!
[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 0:29 ] [ ✿.ܓܨ آیدین✿.ܓܨ ]
[ سه شنبه ششم فروردین 1392 ] [ 22:48 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
علامت های راهنمایی رانندگی
[ سه شنبه ششم فروردین 1392 ] [ 15:0 ] [ ✿.ܓܨعماد✿.ܓܨ ]
یکی از فانتزیای پراید :))) . . . . بخوره به دیوار و چیزیش نشه !! :D (عبور از دیوار ) ![]() ماشین های اسپرت ایرانی به درخواست کاخ سفید ، سایپا نسخه ی لیموزین پراید رو به صورت سفارشی با امکان راحت از پارک در اومدن تولید کرد :)) ![]() پراید شاسی بلند ! قیمت 100 میلیون :D به زودی در سبد خرید سایپا !!! ![]() چقدر نازه :| فقط موندم اون لگن چیه پشت پراید پارک کردن :دی ![]() این 2 تا با 3 میلیون تومن تونستن یه در پراید بخرن :))))) باقیشو کم کم میخرن وصل میکنن !!! ![]() پراید خوبی باشه 5 میلیون هم سر میدم! :D ![]() اینم جدیدترین مدل های پراید در سال 2013 ![]() [ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 21:29 ] [ ✿.ܓܨ رقیه✿.ܓܨ ]
یک
برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما
نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى
کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف
پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى
سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را
نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من
جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و
چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد
دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر
من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند. برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ ( chat ) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 20:51 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید! . . . . . . . لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم. لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون احمق رو بتونیم پیدا کنیم!
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 20:48 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین. خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم. پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم. خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!! پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 20:39 ] [ ✿.ܓܨ فردین✿.ܓܨ ]
|
||
| [ طراحی : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin ] | ||